مرتضى مطهرى

331

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

دو گونه قابل تصور است : 1 . يك وقت مىگوييم اين نسبت از قبيل نسبت عرض است با موضوع خودش ، يعنى اين علم ما عرضى است كه در نفس ما حلول كرده است . ما « چيزى » هستيم ، او هم « چيزى » است و او « براى ما » پيدا شده است ، نظير اينكه جسم سفيد مىشود يا جسم گرم مىشود ، مىگوييم سفيدى براى او پيدا شده است يا مىگوييم گرمى براى او پيدا شده است . در اين صورت ما بايد نفس را يك جوهرى فرض كنيم كه گويى نقوشى بر او ثبت مىشود . 2 . يك وقت مىگوييم نه ، عالم شدن نفس « او شدن نفس » است . نفس وقتى كه عالم مىشود يك حالت « شدن » و يك حالت « صيرورت » دارد . نفس كه عالم مىشود نه اين است كه نفس در مقام خودش ثابت و ساكن نشسته است و مرتبا نقوشى بر روى آن ثبت مىشود نظير اينكه اين ديوار در اينجا ثابت است و مرتبا نقوشى بر روى آن نقش مىبندد . نفس ما كه عالم مىشود نه اين است كه ما داراى يك نفس هستيم و هر چه كه بر معلومات و بر مشاهدات ما افزوده مىشود به همان نسبت نقوش زيادترى بر صفحهء نفس ما ثبت مىشود . اگر چنين باشد نفس با عالم شدنش چيزى نشده است همانطور كه اگر هزاران تصوير روى اين ديوار بكشند ديوار چيزى نشده است . « 1 » بلكه نفس با هر عالم شدنى چيزى مىشود . نفس به هر چيز كه عالم مىشود « آن چيز » مىشود ، يعنى وجود آن چيز مىشود . مثلا الآن كه نفس به مسجد جامع عالم نيست همين كه به مسجد جامع رفت و عالم شد پيدايش نقش مسجد جامع در نفس ، چه به صورت فعاليت نفس باشد و چه به هر صورت ديگرى ، به يك معنا به معنى اين است كه نفس همان وجود علمى او شده است . نفس ، « او » شده است ، يعنى آن وجود علمى شده است . پس نسبت آن وجود علمى با نفس ، نسبت صورت است با ماده ، نه نسبت عرض با موضوع . همانطور كه اگر ماده در خارج تحول و تكامل پيدا مىكند مىگوييد صورتى عارض ماده شد و ماده « چيز ديگر » شد ، مىگوييد او چيزى بود ، « چيز ديگر » شد ،

--> ( 1 ) . - خلاصه اينكه نفس منفعل نيست . استاد : صرف منفعل نيست . البته به اين معنا منفعل نيست كه يك حالت ثابتى ندارد كه اين نقوش بر او وارد بشود ، بلكه نفس با عالم شدن به هر چيز « او » مىشود ، كه در اينجا همان مسألهء « صيرورت » و « شدن » در كار مىآيد .